خداوندا تو خود گفتی در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
سلام خوبید دوست جونیاموای نمیدونم با وحید چیکار کنم که دست از سرم بر داره (تو پست های قبل گفتم که با وحید کجا اشنا شدیم) ول کن نیست همش به سمیرا میگه با مهسا صحبت کن راضی بشه که بزنگم بهش.منم به خدا حال حوصله ندارم دیگه به پای کسی احساسمو بریزم خسته ام از بغضی که دو ساله دارمو هنوز تموم نشده  .خسته ام از خودم که چه گ/و/ه/ی خوردم که بافرهاد دوست شدم .یکی کمکه من کنهفردا عروسی دختر عممه اصلا"حال عروسیرو ندارم.اما مجبورم برم............................همیشه وقت عروسی میرم غمم بیشتر میشه چون بیشتر یاد خودمو فرهاد میوفتم .........................................اخه چرا هیچ کس منو درک نمیکنه چون بابام ذره ای درمورد دوست داشتن نمیدونه ذره ای درک نداره که چقدر درد داره که کسی که دوسش داری جلو چشات داماد بشه ومن میشکنم اگه دامدادی فرهادو ببینم وقتی که زنش یکی هست به غیر من ...........................ذره ذره آب میشم ............................................مگه خود خدا همیشه نمیگه تحمل ناراحتی بندشو نداره پس چی شد اون همه حرفی که تو قرآن ازش زد....................................... امید وارم خدا جوری این قصه رو تموم کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب ...................

برای عروسی یه لباس تقریبا"دکلته که زمینش مشکیه توش دایره های صورتی داره خیلی بهم میاد قدش تا زیر ب/ا/س/ن/م چون قدم بلند بهم میاد .فرهاد با یهشماره دیگه داره امتحانم میکنه یا هرچیز دیگه ................................

******************************************************************** ادمه سرگذشتم :منم با یه گوشی داغون شده مونده بودم جوابه مامانمو چی بدم اومدم خونه دیدم مامانم نگران شده که چرا گوشیم خاموش بوده منم گفتم شارژ گوشیم تموم شده بود بعدش رفتم از تو کشوم گوشی ساده امو که قبلنا داشتمو ازش استفاده نمیکردم برداشتم سیم کارتمو  توش انداختم که دیدم یه اس اومدم برام این بود :که تو ام منو ببخش .فهمیدم این اس به من ربطی نداره پس فرهاد میخواسته smsبه سمانه بده اشتباهی به من داده بوده.که اینجوری که من متوجه شدم سمانه با فرهاد از هم خداحافظی کرده بودن چون سمانه میخواست ازدواج  کنه .منم همون شب به فرهاد اس دادم یه گوشی شبیه گوشی خودم میخری فرهاد اس دادا که:چشششششششششششششم(گفتم شبیه گوشی خودم که خانوادم متوجه نشن گوشی شکسته که نپرسن گوشیت چه جوری اینقدر خورد شده )گذشت تا اینکه مامان سمانه زنگید خونمونو ما رو برای جشن نامزدی سمانه دعوت کرد منم عین خیالم نبود اگه هر کس دیگه جای من بود ذوق میکرد که سمانه داره نامزد میکنه و دیگه کاری با فرهاد نداره اما من...................................... و رفتیم نامزدی سمانه و من حتی مبارک باش به سمانه نگفتم انگار اومده بودم جشن تولد همسایمون .چون با نادیا(زن داداش فرهاد) خیلی جور بودیم با هم رفتیم لباسامونو تنمون کردیم  اومدیم رو صندلی نشستیم شروع کردیم با هم حرف زدن(سمانه همیشه از حرف زدنه منو نادیا با هم ناراحت میشدو حرصش میگرفت .................................................... سمانه خیلی سعی میکرد یه جوری خودشو بچسبونه به من تا من باهاش حرف بزنم اما اون شب من حتی محل سگم بهش ندادم ...............................

پ ن:عروسی دختر عممه مخطلت مثل بقیه خواهراش منم با اون لباس دکلتم ...............................

پ ن:تو پست بعد میگم شوهر سمانه چه جور اخلاقی داره.......................

پ ن:(ادامه دارد..........................)

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 23:23  توسط مهسا | 
سلام این پستم خصوصیه و رمزمو به کسایی که لینکن میدمو اگر کسی دیگه ای هم رمز خواست رمز میدم

رمز عوض شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 1:22  توسط مهسا | 
دارم از بغض خفه میشم دوست دارم برم یه جا بلند بلند گریه کنم خدایا یه ذره بهم توجه کن خدایا میخوام سرمو بزارم رو پاهات خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

چن وقتی هست از فرهاد میخوام بیاد ببینمش اما اون نمیاد همش بهونه میاره با لاخره امشب راضی شد بیاد حالا نمیدونم میاد یا نه .۵شنبه که کلاس بودم تو کلاس اس داد بیا کارت دارم منم هی ناز کردم اخر سر گفت نمیخواد بیای حالا نمیدونم از ناز کردنم ناراحت شد یا دلیل دیگه اگر اومد منم رفتم دیدمش میام براتون تعریف میکنم ..............................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 1:49  توسط مهسا | 
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

*کاش یکی بود میتونست جا فرهاد برام پر کنه

*کاش یکی میتونست برام کاری کنه

*کاش یکی میتونست منو بر گردون به همون مهسا قبل که عاشق نبود بی دغدغه بود

*کاش یکی میتونست یا منو به فرهاد برسونه یا منو برگردونه به قبلنام ،همون قبلنایی که ترس از دست دادن فرهاد نداشتم همون قبلنایی که هنوز برای فرهاد ارزش داشتم

*خدا کنه خدا برام خدایی کنه

نمیدونم تو عید بودیم یا تو تابستون اما یه شب بود تا خود صبح خوابم نبرد اونموقعه ها به فرهاد فکر میکردم امادوست نبودیم باهم واونشب از سر بی خوابی داشتم به فرهاد فکر میکردم به این فکر میکردم که اگه منو فرهاد همدیگرو بخوایم شاید بابام موافقت کنه با ازدواج منو فرهاد .داشتم  برای خودم خیال بافی میکردم که منو فرهاد با هم دوست میشیم بعد فرهاد به من خیلی علاقه مند میشه(heh) بعدش بابام راضی میشه (خاک تو سرم با این خیال بافیم ) همون خیال بافی منو بد بخت کرد از همون شب به بعد دیگه در تکاپو این بودم که با فرهاد دوست شم .اما به این فکر نکردم شاید فرهاد نامرد باشه به این فکر نکردم شاید سمانه ای بهم رو دست بزنه .

اما به این فکر نکردم تمام فامیل به این حسودیشون بشه که من با فرهاد دوست بشم به این فکر نکردم شاید فرهاد اینقدر دوست دخترایه ج/ن/د/ه داشته باشه که من در برار اون همه دختر شاید هیچ باشم.(چون دوست دخترا فرهاد اینقد دوست پسر داشتن که از تجربه پر بودن اینقد ارایش میکردند که ارایش من در برار اونا هیچ بود اخه اون موقعه ها من یه ته ارایش میکردم همین سمانه یه خط چشی میکشید که ارایشگرا نمیتونستن اینجوری بکشن همه فامیل از ارایش زیاد سمانه نا راضی بودن ام )

پ ن:فرهاد دوسم داره اما من فکرخیلی چیزارو نکرده بودم (ادمه سرگذشتمو پست بعد مینویسم این پست اختصاص دادم به حرف های دلم)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 0:53  توسط مهسا | 
اومدم برم تو شرکت که دیدم پسر یکی از خالهام تو شرکت فرهادشون دوبا ره از شرکت اومدم بیرون اماپسر خالم منو دید بود پس ان دفعه سرمو انداختم پایین رفتم تو شرکت با پسر خالم احوالپرسی کردم بعدشم رفتم تو اتاق فرهاد  دیدم سمانه داره پشت سر هم به فرهاد میزنگه اما فرهاد جوابشو نمیداد بمن گفتم جوابشو بده ببین چیکار داره بالاخره با اصرار های من فرهاد جواب سمانرو داد من فقط صدای فریاد زدن سمانرو از پشت تلفن میشنیدم بعدش با صدای بلند گفتم خفه شو جنده (البته فکر میکنم اینو گفتم چون  زیاد یادم نیست چی گفتم)سمانه صدای منو شنید فریاد زدنشو بیشتر کرد (هه.هه)دیگه فرهادم اعصبانی شد یه چشم غره ای به من میرفت خاک تو سرش کنن منم پیش خودم گفتم ینی داره به خاطر سمانه ج/ن/د/ه به من چشم غره میره ینی انقدر ازش ترسیده بودم هیچ وقت اینجوری ازش نترسیده بودم دوتا مجسمه رو میز فرهادشون بود برداشتم ایت دوتا مجسمرو کوبیدم به دیوار یکیش شکست یکیش نشکستوفرهاد تلفنشو با سمانه تموم کرد امد مجسمه هارو از رو زمین برداشت گفتم من زنگ میزنم بابام بیاد فرهاد ترسید همون مجسمه اهنیرو برداشت کوبید تو سرش(هه) منم داغووووووووووون از این که فرها د اره خودشو میزنه گریم گرفت ویهو پسر خالم زنگید به فرهاد  گفت مهسا اینجا چیکار میکنه بیام پایین؟؟؟؟؟ فرها د اجازه داد پسر خالم بیاد پایین ...................پیش خودم گفتم اگه اون بیاد پایین منو فرهادو تو اون وضع مییبینه همه چیرو میفهمه میفهمه منو فرهاد با هم دوستیم وامود پایین به من گفت مهسا خانوم بیا برو الان بهنام میاد(دادش فرهاد) من گفتم فرهاد دیسکه بزرکتر از پسر خاله نبود که بفرستی منو بیرون کنه فرها  گفت بیرونت نمیکنم میگم بر و تا بهنام نیمده (ر/ی/د/ه بود به خودش از ترس اینکه بزنگم به بابام)  اما نرفتم موندم اون شرکت تا بهنام اومد منم زود تا امدم برم دیدم حتی سلامم بهش نکردم ......................................(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 22:45  توسط مهسا | 
منم تصمیم گرفتم اول برم به فرهاد سوغاتیشو بدم بعدش از اونور برم سمانرو ببینم رفتم سوغاتیه فرهادو بهش دادم و به فرها گفتم سمان گفته برم اس هایی که تو بهش دادیرو بهم نشون بده فرهاد ک گفت من اصلا"به سمانه اس ندادم فرها گفت حتی امروز سمانه بهش اس داده فرهادم جوابشو نداد حتی اس ام اس که سمانه به فرهاد داده بودو فرهاد  نشونم داد

سمانه به فرهاد اس داده بود:سلام بی معرفت چطوری؟

منم سو غاتی فرهادو دادمو اومدم بیرون به سمانه زنگیدم گفتم دارم میام و بهش گفتم من که میدونم کسی که به فرهاد اس میده تویی وگرنه فرهاد هیچ وقت به تو اس نمیده  سمانه گفت نخیر تو از کجا میدونی من به فرهاد اس دادم  منم یهو از دهنم در رفت که خود فرهاد اس ام اس که بهش دادیرو نشونم داد گفتم من الان دارم از پیش فرهاد میام  سمانه اکم حرصش گرفت گفت الان زنگ میزنم به بابات میگم بیاد تورو از پیش فرهاد جمع کن منم گفتم هر گ/و/ه/ی دلت میخواد بخور بعدش زنگیدم به فرهاد گفتم سمانه تهدیدم کرده میخواد به بابام بزنگه(میدونستم به بابام نمیزنگه چون جرات نداشت بدشم اینکه بابام میدونست سمانه چه ج/ن/د/ه/ا/ی هست اشتباهم این بود که به فرها د گفتم سمانه تهدیدم کرده میخواد زنگ بزنه به بابام............................)ببخشید پستامو کوتاه مینویسم چون گاهی اوقات دیگه نمیتونم ادمه بدم و اینکه اگه خبرتون نمیکنم که اپم ببخشید بووووووووووووووووووس.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 23:21  توسط مهسا | 
و لی سمانه دست از اذیت کردن و دورو غاش بر نمیداشت الکی میو مد به من میگفت دوباره با فرهاد دوست شده یا اینکه میگفت فلان جا با فرهاد رفتیم بیرون من جلو سمانه زیاد حساسیت نشون نمیدادم اکی میگفتم به من چه اما سمانه پروتر از این حرفا بود.........................

گذشت ا اینکه مدرسمون به شرط معدل مارو میبرد مشهد منم چون معدلم باا بود رفتم جزو کسانیکه میخوان برن مشهد به فرهاد گفتم دارم میرم مشهد فرهاد گفت برام سوغاتی میاری

من:نه سوغاتی نمیارم..........

فرهاد:من سوغاتی تیشرت کرم میخوام......

من:باشه

اما قبل از اینکه برم مشهد سمانه بهم زنگید.. منم گفتم میخوام برایه فرهاد تیشرت بیارم (سمانرو یه ذره حرصش دادم .من اگه میخواستم سمانرو حرصش بدم خیلی راحت میتونستم اما نمیخواستم)منم رفتم مشهد تو مشهد مدیرمون زیاد اجازه نمیداد بریم خرید منم چون مسئولیت گروه بر عهده داشتم روز اخر به بهانه زیارت بچه هارو بردم خرید خودمم هم رفتم برایه فرهاد خرید کردم هم برایه مامانمو بابام و ابجیم برایه فرهاد تیشرت خریدم اما رنگ کرم پیدا نکردم تو اون وقت کمم زیاد گشتم اما رنگ کرم پیدا نکردم ..............................

خلاصه بر گشتیم خونمون من وقتی رسیدم خون اول زود رفتم تیشرت فرهادو از ساکم در اووردم گذاشتم تو گشو لباسای خودم وچون زیاد نمیتونستم تو خونمون نگه دارم سوغاتی فرهادو به فرهاد گفتم بیا سو غاتیتو بگیر نمیدونم چرا همش بهونه میکرد نمیومد سوغاتیشو بگیر منم نمیتونستم زیاد سوغاتیشو نگه دارم..............................با لا خره یه روز گفت بیا شرکت سوغتیرو بده منم رفتم شرکت از اونجایی که و اون مدتی که مشهد بودم از دسته اذیت و دورو غ های سمانه در امان نبودم به سمانه گفتم چرا به دوروغ میگی با فرهاد دوستی اونم چون میخواست ضایع نشه گفت بیا همدیگرو ببینیم اس هایی که فرهاد بهم دادرو نشونت بدم (من میدونستم سمانه الکی داره میگه بیا همدیگرو ببینیم تا اس هایی که فرهاد بهش دادرو نشونم بده چون فکر نمیکرد من قبول کنم همدیگرو ببینیبم )منم قبول کردم که همدیگرو ببینیم............................(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 17:52  توسط مهسا | 
فرهادم خودکارو گذاشت کنار بعدش سیما که روبرویه فرهاد وایساد بود با صدای بلند به فرهاد گفت چرا مهسارو اذیت میکنی و فحش هایی به فرهاد داد که فرهاد اعصبانی شد از روصندی بلند شد به سیما گفت ساکت ش و گرنه میزنم زیر  گوشت سیما هو فحش هایی که میدادو هم بیشتر کرد هم زشت تر که فرهاد اعصبانی شد زد زیر گو شه سیما منم اینجوری بودم بعدشم میخواست دختر عمو سیما رو هم بزن که من زود بیرونشون کردم وبعدش بازو فرهادو گرفتم نشوندمش رو صندلی (فرهاد همیشه بهم میگه مهسا اگه کسی به غیر تو یا غریبه ای بخواد به من فحش بده من اون غریبرو ج/ر میدادم )بعدشم خودم از اتاق اومدم بیرون رفتم پیش سیماشون سیما گفت چرا تورو نزد منم گفتم اولا"غلط میکرد منو بزنه بهدشم من بره فرهاد فرق میکنم  اومدم خونه به فرهاد اس دادم یادم نیست چی اس دادم ولی اسی که فرهاد بهم دادو یادم بهم گفت:خیلی بدی وقتی تو باهام اینجوری کردی من از غریبه چه انتظاری میتونم داشته باشم.اونشب تموم شد وگذشت تااینکه یه روز داشتم به نادیا زن دادش فرهاد اس میدادم نادیا تو اس ام اسش به من گفت دارن با دادش فرهاد میرن جایی ومنم به خودم گفتم پس دادش فرهاد تو شرکت نیست دوست داشتم برم شرکت پیش فرهاد پس حاظر شدم قبلش گفتم بزار به فرهاد خبر بدم زنگ زدم هر چی زنگ زدم جواب نداد گفتم  ولش کن من میرم شرکت دیگه !!! وقتی رفتم تو اتاق فرهاد تعجب کرد که بی خبر رفتم!!! منم یه دیدم یه لیوان یه بار مصرف اب جلو فرهاد هستش رفتم دستم گذاشتم رو اون لیوان ..............لیوان خرد شد بعدشم نشتیم پیشش عشقولیییییییییییی شدیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 22:6  توسط مهسا | 
منم اصلا"حواسم نبود که اون بیرون  دوستام منتظر من هستن یه دفعه ب زنگ گوشیم به خودم اومدم گوشیمو جواب دادم سیما دوستم گفت ما یخ زدیم این بیرون داریم میایم تو .گفتم نه نمیخواد زوداومد بیرون دیدم سیما با دختر عموش اومدن داخل .فرهاد ازم پرسید چی شده کیه گفتم هیچی دوستام اومدن حالتو بگیرن هیچی نگفت .یهو مشتری اومد داخل اتاق (گفتم خدایا شکرت)اوردمشون بیرو ن از اتاق گفتن چرا امدیم بیرون گفتم مگه نمیبینید مشتری اومد بیاین بریم وسیما پرو تر از این حرفا بود گفت وایس میشیم تا مشتری ها برند .و بالا خره مشتری ها رفتنو ما دوباره رفتیم تو اتاق فرهاد یه نگاه بهم کرد با لبخند و ملایمت گفت مهسا اینارو ببر بیرون خندیدم از خجالتم(مثل هاپو پشیمون شد بودم ) سیما رفت روبرو فرهاد جلو میز فرهاد وایساد دختر عمو سیما هم رفت سمت چب فرهاد منم رفتم بین ای دوتا وایسادم .دختر عمو سیما از فرهاد داشت قیمت میز ناهار خوری میپرسید انگار نه انگار اومده بودن حال گیری ودسته فرهاد یه خودکار بود که دختر عمو سیما میخواست خودکارو از دست فرهاد بگیر یه لحظه دیدم دست دختر عمو سیما داره میخوره به دست فرهاد  با صدای بلند گفتم دست به فرهاد نزن و.یه دفعه هم سیما هم دختر عموش یه تکون امدن فرهاد م یه نگاه از اون نگاه هایی که ماها به ادمی که ضایه شده میکنیم از اون نگاه ها به دختر عمو سیما کرد.................

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 0:56  توسط مهسا | 
سلام به دوستای عزیزم وبچه ها اگه یه وقتی بهتون قول میدم لینکتون کنم گاهی اوقات یادم میر لطفا" یادم بندازید

نکته نوشت:فرهاد انقدر از سمانه سر بود که هیچ وقت بابا فرهاد سمانرو برایه فرهاد خواستگاری نمیکرد اینو سمانه ام میدونست حتی خود فرهادم هیچ وقت سمانرو نمیگرفت .ولی اینقدر سمانه پرو بود که به فرهاد علا" گفته بود بیا منو بگیر .و به دختر دایی هام گفته بود فرهاد میخواد منو بگیر !!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فرهاد هم از همه جا بی خبر ؟(مطمئنم اگه یه روز بابا مامان فرهاد از دوستی منو فرهاد با خبر میشدن به جایه ناراحت شدن ذوق مرگ میشدن )

ادامه داستان :فرهادم به دوستم میگه باشه وگذشت تا اینکه من احساس کردم دم خنک نشده اندفعه خودمم با دوستام رفتم  حاله فرهادو بگیریم زومستون بود به دوستام گفتم  بیرون بمونید من خودم میرم تو شرکت (اخه فرهاد  شرکت داشتن با دادشش) رفتم داخل همین که وارد شدم دیدم فرهاد جلو اینه دار سوشرتی که روشونشه میزون میکنه (من قبلا"از اینکه دادش فرهاد اونروز تو شرکت نیست  با خبر بودم اونروزم چون میدونستم دادشش نیست  رفتم شرکت) از تو اینه من که پشتش بودمو دید برگشت سمتم گفتم سلام دستشو دراز کرد از سرما ادستم یخ زده بود دسته فرهاد حس نمیکردم خدا میدونه از بی حسی چقدر دستشو فشار دادم گفت بیا کنار بخاری بشین نشستم کنار بخاری .(خوب یادمه اونروز یه مقنعه اسکی سرم بود .موهامو کج ریخته بودم تو صورتم .مداد مشکی زیر چشام کشیدم که چشامو درشت تر نشون میداد  وپالتو تنگ مشکیمم پوشیده بودم )اینقدر رق حرف زدن با فرهاد شده بودم که یادم رفته بود دوستام اون بیرون منتظره دستو رمنن که بیان تو .یه لحظه پشییییییییییییییییییییییییییییییییمون شدم  که چرا دوستامو اوردم حاله فرهادو بگیرن (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 23:10  توسط مهسا | 
سلام فدا همتون .خوب هستین .

گذشت تا اینکه سمانه مریض شد نمیدونم مریضیش چی بود اما همش کهیر میزدو نفسش میگرفت.تا رفت بیمارستان بستری شد (سمانه زنگ زد به من گفت فرهاد اومده ملاقاتم منم گفتم به من چه .قطع کردم زود زنگ زدم فرهاد گفتم تو رفتی ملا قات سمانه فرهاد گفت نه به خدا ومامانم نرفته به سمانه سر بزنه چه برسه به من )گذشت تا سمانه از بیمارستان مرخص شد ورابطه منو فرهادم دوباره قطع شد سمانه بهم زنگید گفت دوباره با فرهاد دوست شدن منم گفتم به من چه .اما از رفتار فرهاد متوجه میشدم  که دوباره با سمانه دوست شده..سمانه ام دوباره امار این که کجا ها میرند  به من میداد منم به فرهاد میگفتم که میدونم کجا ها میرید.و دوباره رابطشو با سمانه تموم میکرد تا ینکه یه روز به این فکر افتادم فرهادو بزنمو همه ی حرص این دوسالو سرش خالی کنم  رفم با یکی از دخترا مدرسمون که خیی شر بود حرف زدم گفتم یه پسر هست همش مزاحمم میشه میای با هم حالشو بگیریم اونم گفت باشه  قرار گذاشتیم فردا بد از ظهر بیاد بریم حاله فرهادو بگیرم اونم اومد منم رففتم دیدم heh  دختر عموشم برداشته اومده (وقتی یادش میوفتم  میمیرم از خنده ) من بهش گفتم تو خوت تنها حالشو بگیر اونم با دختر عموش رفت در خونه فرهادشون زنگ زد فرهاد اومد بیرون به فرهاد گفت بود دیگه نبینم مزاحم مهسا بشی ها .........................................(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 13:58  توسط مهسا | 
سلام دوست جونیااااام.

دختر دایمم به B.Fمیگه من شمرشو دادم به یه پسر و دختر داییمم داشته با همون پسر دعوا میکرده که دیگه بهش نزنگه (اخه  من B.Fدختر داییمو میشناسم  اونم منو میشناسه اخه سر گوچمون سفره خونه سنتی داره )B.Fدختر داییم بهش میگه شماره مهسا خانومو بده تا ازش بپرسم ببینم راست میگی یا نه ؟دختر داییمم بهم زنگیدو باهام هما هنگ کرد منم حرصم گرفت که چرا همچین دورو ی گفته  منم نامردی نکردمو به B.Fدختر داییم گفتم نعععععععع من هیچ وقت شماره دختر داییمو به کسی نمیدم من اصلا"از این کار بدم میاد. بعدش زنگ زدم خونه داییم اینا که به دختر داییم بگم من حقیقتو به دوست پسرت گفتم که وقتی داشتم با دختر داییم حرف میزدم زنداییم همه حرفایه منو میشنوه و همه چیزو میفهمه ومیگذره تا انکه ما میریم خونه مادر بزرگم (دختر داییم اینا نزدیک خونه مادر بزرگم زندگی میکنن)خونه مادر بزگم که بودیم اصلا"دختر داییم ینا اونجا نیمدن.منو خواهرم با هم رفتیم بیرون از خونه مادر بزرگم یه دور بزنیم. وقتی داشتیم بر میگشتیم خونه مار بزرگم نزدیک خونه که شدیم احساس کردم صدایه دختر دایی هام میاد در حیاط مثل وحشیا میکوبیدم خالم اومد درو باز کرد منم همین که پامو گذاشتم تو خونه دیدم دختر دایی هام (دوتا هستن) مثله یابو بهم گفتن چرا به دوست پسرم حقیقتو گفتی چرا یه کاری کردی مامانم بفهمه (منم یاد دوروغی گه سمانه بهشون یاد داده بود تا به من بگن افتادم ) منم قاطی کردم با صدای خیلی بلند گفتم دوست داشتم  خفه میشی یا ج/ر/ت بدم ج/ن/د/ه  دختر داییهامم شروع کردن به جیغ جیغ کردن از اونجایی که قدم ازشون بلند تر بود مثله اشغال از خونه مادر بزرگم پرتشون کردم بیرون فحش های ابداریم بهشون دادم .خالم باورش نمیشد اینقدر وحشی باشم اخه اولین بار بود این رفتارو ازم میدید (البته همون یه بار بود اونجوری گردو خاک میکردم خوووووووووووووووووووووووب تلافی کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:5  توسط مهسا | 
منم خوشحال از اینکه فرهاد با سمانه دیگه دوست نیست .تا اینکه عید شد وما رفتین خونه مادر بزرگم شب قبل از ینکه ما بریم خونه مادر بزرگم سمانشون خونه مادر بزرگم بودن و به دختر داییم اینا که نزدیک خونه مادر بزرگم هستن یاد داده بود که به من بگن فرهاد با گوشی باب ش به سمانه اس داده و عیدو تبریک گفته ومنم برای اولین بار  به فرها فحش دادم . فرهاد :چرا فحش میدی چی شده ؟  من:تو به سمانه با گوشی بابات اس دادی ؟فرهاد:اولا" که من خودم گوشی دارم لزومی ندار با گوشی بابام به اون ج/ن/د/ه (منظورش سمانه هستش)اس بدم.کلیم قسم خورد که به سمانه اس نداده .و فرهاد اونشب خیلی از دست من ناراحت بود که چرا بهش فحش دادم منم معذرت خواهی کردم اونم به خاطره خیلی چیزا ازم معذرت خواهی کرد

منم اومدم به دختر دایی هام گفتم نعععععععععععععععععع فرهاد به سمانه اس نداده و منتظر یه فرصت بودم تا دوروغ دختر دایی هامو تلافی کنم و سمانه ندونست دورو غش باعث رابطه دوباره منو فرهاد شد.اونشب کلی با فرهاد حرف زدیمو دوباره با هم دوست شدیم.اما سمانه دست از دوروغاش بر نداشت به من اس میداد الکی میگفت فرهاد به من اس داده (منم میگفتم به من چه )مثلا"میخواست حرص منو در بیار ومنم به فرهاد میگفتمو اونم میگفت ولش کن به حرف های اون ج/ن/د/ه گوش نکن .

من از اینکه دختر دایی هام (همونایی که الکی گفتن فرهاد به سمانه اس داد)دوست پسر داشتن خبر داشتم و یه روز دختر داییم داشته با یه پسر تلفنی حرف میزده که دوست پسرش زنگ میزنه به دختر داییم ومیبینه تلفن دختر داییم اشغاله بعد از اینکه تلفن دختر داییم تموم شده بود دوست پسر دختر داییم به دختر داییم میگه موبایلتو رو موبایله من دایورت کن دختر دایمم ناچار دایورت میکنه خلاصه دوست پسره میفهمه دختر داییم بهش خیانت کرده و داشته با یه پسر حرف میزده.................(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:47  توسط مهسا | 
این رسمش نبود که اینجوری تنهام بزاری 

عشقم بشیو بعدش بریو جام بزاری

این رسمش نبود من که به تو بدی نکردم 

ولی با این همه از عشقه تو بر نمیگردم 

شاید تو این نوشته هام هیچ وقت  کسی زجرو عذاب روحی که کشیدمو نفهمه راحت مینویسم اما راحت نبود برام به اندازه یه شکنجه تموم شد دوسال از این بزرگترین اشتباهم که با فرهاد دوست شدم گذشت اما هنوز همه سختی ها کشیدمو یادم مونده من گناهی نکردم که بخوام اینجوری تقاص پس بدم  همهخ به من گفتن که نفرینت هم پشت فرهاد هم پشت سمانه  اما هنوز نفرینم نه دامن گیره فرهاد شده نه دامن گیر سمانه وگاهی اوقات میگم شاید نفرینه من بوده که ابرو فرهاد رفته.

ادامه داستان :و من خوشحال از این که سمانه با فرهاد دوست نیست.فرهاد از بی احترامی متنفر بود.گذشت تا اینکه عید شدو ما برایه دیدن مادر بزرگم رفتیم خونه مادر بزرگم شب قبلش سمانشون خونه مادر بزرگم بودن و به دختر داییی هام یاد داده بود که به من بگن فرهاد با گوشیه باباش به سمانه اس داده و عیدو تبریک گفته (من به خودم گفتم اخه وقتی فرهاد خودش گوشی داره چرا با گوشیه باباش به سمانه اس بده  )حرصم گرفت برایه اولین بار به فرهاد بی احترامی کردم و بهش فحش دادم اونم اس داد: چرا فحش میدی چی شده ؟

من:چرا به سمانه با گوشی بابات اس دادی؟                                                                                فرهاد:اولا" که من خودم گوشی دارم لزومی نداره با گوشی بابام اس بدم .به قران به مرگه بابام من با سمانه نه دوستم نه اس دادم .

و واقعا"قسم ها و حرفایه فرهاد راست بود منم رفتم به دختر داییهام گفتم نه فرهاد به سمانه اس نداد و بعد ها فهمیدم سمانه به اونا یاد داده بود  به من الکی بگن  فرهاد به سمانه اس داده .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 21:59  توسط مهسا | 
دلم خنک شده بود از اینکه ابرو فرهاد رفته بود و خاله هام دیگه محله فرهاد نمیدادن وگذشت تا اینکه مادر خانوم داداش فرهاد فوت کرد و من پیش خودم گفتم الان  وقته اینه که من حرفایی که تو این مدت تو دلم موندرو به فرهاد بگم چون دیگه فرهاد با سمانه دوست نیستن یه اس ام اس به فرها دادم گفتم:ممنون اقا فرهاد خوب پیش سمانه کوچیکم کردی و اینکه سمانه به دختر داییم نسترن گفته بود فرهاد برام یه کیف خرید منم به فرهاد اس دادم گفتم:کیفی که برایه سمانه خریدی از کجا خریدی ؟و به فرهاد گفتم تو این مدت سمانه به دیگران گفته که کجاها باهاش گردش رفتی  .فرهاد بهم زنگید مثل اونموقه ها راحت با هم حرف زدیم قسم خورد که دیگه با سمانه دوست نیست قسم خورد که کیفی برایه سمانه نخریده و گفت فقط برایه استفاده میخواستش.و همه قسماش راست بود.

اخر نوشت:من خیلی چیزا داشتم که سمانه نداشت نمیخوام بگم چون از خدا میترسم.

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 23:20  توسط مهسا | 
سلام 

دیگه با فرهاد کاری نداشتم  تا اینکه فهمیدم سمانه به همه فامیل گفته با  فرهاد دوست شده دیگه ابرو فرهاد و همچنین سمانه تو فامیل رفت اما برایه سمانه مهم نبود ابروش رفته چون همه میدونستن سمانه دختر خرابیه اما هیچ کس از فرهاد انتظار نداشت که تو فامیل همچین کاری کنه حتی خاله هامم دیگه فهمیده بودن سمانه با فرهاد دوست شده خاله هام دیگه به فرهاد محل نمیدادنوفرهاد بهم زنگید بهم گفت مهسا من لیاقته تورو ندارم به خاطر همینم هست که بابات تورو به من نمیده منم مثل همیشه سکوت کردمو به فرهاد نگفتم سمانه داره ابروتو میبره و به همه فامیل گفته با تو دوست هستش اگه من به فرهاد میگفتم فرهاد قبل از اینکه ابروش تو فامیل بره دوستیشو با سمانه تموم میکرد.دیگه بعد از ابرو رفتن فرهاد تو فامیل فرهاد دوستیشو با سمانه تموم کرد 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 22:46  توسط مهسا | 
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامخوبین هستین ؟منم که خوفم جاتون خالی دارم الوچه میخورم یه دل دردیم گرفتم که نگو.میخوام به وحید اجازه بدم بهم بزنگه .چند وقت پیشا از طرف مدرسمون با بچه ها بردنمو ن دربند اونروز  من حالو حوصله نداشتم اروم بوم اونجا هم چند تا پسر بودن که یکی از اون پسرا تو نخ من بود منم محلش نمیدادم تا اینکه موقعه برگشتن همون بوی که تو نخم بود صدام کرد منم دیدم کسی حواسش نیست.گفتم بزار ببینم چی میگه.

من:بله

بوی:بین دوستا تون شما از همه اروم تر هستین

من:اهان باشه خدافظ

بوی:ببخشید اسم شما چیه

من:مهسا

بوی:میشه شمارتونو داشته باشم

من یه نگاه بد بهش کردم گفتم نععععع . اومدم که بیام پیش دوستام دیدم دوستا ندید بدیدم  محو تماشا ما شدن مو قع برگشت بوی به دوستم سمیرا شمارشو داده بود و گفته بود شماررو بده مهسا.سمیرا هم بهم گفت منم گفتم بروبابا شماره ماله خودت.اونم زنگ زده بود به شمارهه فهمید بود اسم بوی وحیدهستشوبعدشم وحید به سمیرا گفته بود اگه میدونستم شماررو ماله خودت بر میداری اصلا" شماررو به خود مهسا میدادم .سمیرا هم معذرت خواهی کرده بود.شماره منو به وحید داداه بود وفرداش اومد تو مدرسه بهم گفت منم گفتم چرا شمار مو دادایواونم گفت فکر میکردم خوشحال میشی اخه سوزوکی داره وعکاس هستش گفتم ندید بدید ماشینشو از کجا دیدی گفت همون روزی که دربند بودیم اما وحید با شخصیت بود بهم زنگید گفت تا خودتون اجاز ندی بهتون نمیزنگم

حالا اگه به وحید اجازه دادم بهتون میگم ادامه سر نوشتمو پست بعد مینویسم دوستان .

فعلا"بای

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 22:37  توسط مهسا | 
نوشتم همش پرید دیگه حوصله ندارم میام باز مینویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 23:42  توسط مهسا | 
سلام دوستان گلم امروز رفتم کلاس طراحی ثبت نام کردم اول هفته ای دو بار بود اما بعد به خاطره اینکه تطابقی که با کلاس زبانم داشت کردمش هفته ای یه بار .تو راه که داشتم میرفتم رفتم دارو خانه .تو دارو خانه یه پسر هیکلی که خیلی شبیه فرهاد بود با خال کوبی که روی بازوش بود توجه منو جلب کرد از زشت بودنه خال کوبیش توجه منو جلب کرد نه از روی زیبا بودنش .بی تر بیت دیگه داشت با چشاش قورتم میداد منم یه چشم غره وحشتناک با یه اخم بهش کردم که حسابه کار دستش بیاد بعدشم زود از دارو خانه اومدم بیرون .

ادامه داستان :دیگه خبری از فرهاد نشد دیگه نه من به فرهاد اس دادم نه اون به من تا اینکه یه شب به فرهاد اس دادم میخوام اشتباهمو جبران کنم وفردا صبح فرهاد جواب داد :میخوای چیکار کنی ؟(اما من که کاری نمیخواستم بکنم یعنی کاری نمیتونستم بکنم )فرهاد زنگید منم جواب دادم سمانه با فرهاد دوروغاشونو هماهنگ کرده بودن .سمانه به فرهاد گفته بوده  مهسا از من پرسیده اگه با فرهاد دوست نیستی پس اس فرهاد تو گوشیت چیکار میکرده  سمانه ام به من گفته گوشیم دسته داداشم بوده (اما سمانه به فرهاد نگفته بود من چه جوابی بهش دادم سمانه میخواسته فقط یه جور فرهاد قانع کنه که کسی از دوستیشون خبر نداره اخه فرهاد میترسید از از اینکه کسی از دوستیشون خبر داشته باشه و ابروش تو فامیل بره منم به فرهاد نگفتم که نسترنم از دوستیشون خبر داره )وقتی که فرهاد به من زنگید من اصلا" به روش نیاووردم  که میدونم با سمانه دوسته ولی خوده فرهاد به حرف اومد گفت که گوشی سمانه دسته داداشه سمانه بوده منم به داداشه سمانه اس دادم و سمانه یادش رفته اس های که من به داداشش دادمو پاک کنه .منم یه نیش خندی به فرهاد زدمو با تمسخر گفتم باشه و گوشیرو قطع کردم(اخه مگه منو خر فرض میکرد اخه اس ام اس که من تو گوشی سمانه دیدم ربطی به داداش سمانه نداشت که فرهاد بخواد به داداش سمانه  همچین اس بده .فرهاد پیامی که به سمانه داده بود اسم سمانرو توش اوورده بود ولی سمانه به فرهاد نگفته بود من کدوم پیامشو خوندم. اصلا" به فرهاد نگفته بوده گوشی مخفی از خانوادش داره  )یاده اونموقه ها که میوفتم میخوام فرهاد خفه کنم .من دیگه از دوستی فرهاد با سمانه مطمئن شدم به خاطره دوروغ احمقانه سمانه که با فرهاد هماهنگ کرده بود.(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 2:48  توسط مهسا | 
سلام خوب هستین ومن که زیاد خوب نیستم هنوز نرفتم کارنانممو بگیرم فکرشو کن من چقدر خجسته ام.

بعد از اینکه اس ام اس هایه فرهادو تو گوشی سمانه دیدم زود یه اس به فرهاد دادو گفتم:فکر نمیکیردم  اینقدر نامرد باشوبد بخت داره ابروتو میبره . اما جوابی از فرهاد دریافت نکردم واز پیشه ابجیمو نسترن اومدم طبقه پایین خونه فرهادشون دیدم فرهاد با دادشش نشستن مشغول حرف زدنن ومنم دیگه داشت حالم از فرهاد بهم میخورد رفتم تو اتاق وتا اینکه خواستم از اتاق بیام بیرون دیدم فرهاد داره دنباله یه چیزی میگرده  تا نگاش به من افتاد یه اخم با یه چشم غره ای بهم رفت (خاک تو سرش کنن چشم غره ام بلد نبود)منم اخم کردم سرمو انداختم پایین از اتاق  اومدم بیرون  دوست داشتم اون لحظه یه جیغه بلند سره فرهاد بزنم ولی نمیشد چون داداشه فرهاد اونجا بود.فرهاد رفت بیرون از خونه حاله فرهاد اشفته بود ومنم دوباره رفتم طبقه بالا پیشه ابجیم اینا گه دیدم سمانه ام پیشه ابجیمو نسترن هستش  ابجیم داشت از سمانه میپرسید دوستیش با فر هاد راسته یا نه  ومنم رفتم به سمانه گفتم الان میرم به مامانت میگم گوشی داری سمانه ترسید هی دوستیشو با فرهاد انکار میکرد وتو همین حین گوشیش زنگ خورد فرهاد بود زود رفت یه گوشه ای با فرهاد حرف زد منم رفتم دنبالش فرهاد داشت ازش میپرسید که مهسا چه جوری فهمیده ما با هم دوستیم و(فرهاد خیلی دم از ابرو میزد به منم بره این گفت به کسی نگم چون میترسید ابروش تو فامیل بره و اینکه بابام بفهمه و کله فرهادو بکنه)سمانه ام  به فرهادگفت نمیتونه حرف بزنه و گوشیرو قطع کرد .منم دیگه نفسم بالا نمیومد.سمانه بعد از تموم شدنه حرفش با فرهاد دوباره اومد پیشه نسترن وابجیم من ازش پرسیدم اگه با فرهاد دوست نیستی پس اس ام اس فرهاد تو گوشی تو چیکار میکردوسمانه ام گفت کوشیم دسته داداشم بود فرهاد به داداشم اس داد بود منم خندم گرفت گفتم مگه داداشه تو میدونه تو گوشی داری سمانه یگه نمیدونست چه دروغی بگه بلند شد از پیشه ما رفت .وقتی که رفت نسترن گفت مهسا سمانه با فرهاد دوست شدن الانم چون تو گفتی به مامان سمانه میگی سمانه گوشی مخفی داره سمانه ترسیدو میخواد انکار کنه.منم دیگه وقتی دیدم  کار از کار گذشته دیگه به رو سمانه نیووردم .گذشت تا موقعه رفتن سمانه به خونشون شد فرهاد تو حیاط بود حس کردم فرهاد نمیتونه تو چشام نگاه کنه. واز قصد جلو فرهاد دسته سمانرو گرفتمو سمانرو بوس کردم. ولی خدا از درونم خبر داشت .بعد از رفتنه سمانشون بابام اومد دنباله ما  ما هم رفتیم خونمون .تو راه که داشتیم میرفتیم خونمون بره فرهاد اس دادم که سمانه نتونست خوب دوروغ بگه .دوساله گذشته ولی همه جزئیات خوب یادم.(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 17:36  توسط مهسا | 
اره نگاه های فرهاد عوض شده  بود اما منه احمق معنی این نگاه رو نمیفهمیدم وتا اینکه سمانشون سه روز خونه فرهادشون موندن(اخه فرهادشونم با سمانشون فامیل بودن)سمانه مخفی از خانوادش گوشی داشت (اخه دا داشه سمانه به سمانه شک داشت چون سمانه دوست پسر هایه زیادی داشت حتی با دوست پسر هاش س/ک/س داشت به همین دلیل من از سمانه زیاد خوشم نمیومدم ولی ظاهرا"باهاش خوب بودم )تا اینکه سمانه داشت کمک مامان فرهاد کار میکرد اومد به من گفت مهسا تو گوشیمو برام نگه دار چون میترسم موقعه کار از جیبم بیوفته و کسی گوشیمو ببینه .تا وقتی که کارم تموم شد ازت میگیرم(فقط منو خواهرمو سه تا دختر دایی هام میدونستن سمانه گوشی مخفی از خوانوادش داره بقیه بزرگترا مثله خاله هامون یا دیگران نمیدونستن)ما  هم دهن قرص نمیرفتیم به کسی بگیم  سمانه گوشی مخفی داره .من بر ام سوال شده بود چرا سمانه گوشیشو دادمن براش نگه دارم چرا نداد نسترن دختر داییم که بیشتر با سمانه جور بود.اره سمانه از قصد گوشیشو داد دسته من براش نگه دارم چون میدونست میرم تو اینباکس گوشیش. و منم رفتم تو اینباکس گوشی سمانه (مثه خودش مگه خودش بدون اجازه من نرفت گوشیمو برداشت تمام اس ام اس هایی که فرهاد به من داده بودو خوند ولی من حداقل اجازرو داشتم چون خوده سمانه گوشیشو بهم داده بود)وای باورم نمیشد شماره فرهاد تو گوشی سمانه چیکار میکرد.فرهاد به سمانه اس داده بود. نع امکان نداشت ولی این شماره فرهاد بود هی بیشتر دقت میکردم به شماره اما هر  چی بیشتر دقت میکردم بیشتر مطمئن میشدم که شماره فرهاد.دستام میلرزید دیگه نمیتونستم گوشیرو تو دستام نگه دارم .یه نگاه به طرفه سمانه کردم انگار سمانه منتظر نگاه من بود وسمانه ام به من نگاه کرد .من فقط تونستم به سمانه بگم خیلی پستی سمانه ام چون میدونست چرا دارم این حرفو بهش میزنم زود اومد گوشیرو ازو گرفت ومنم میخواستم بی تفاوت باشم ولی نمیتونستم اشفته بودم .میخواستم گریه کنم ولی گریم نمیومد ورفتم پیشه ابجیمو نسترن اونا تا قیافه اشفتمو دیدن ازم پرسیدن چی شده منم قضیرو تعریف کردم ابجیم باورش نمیشد چون فرهادو زرنگتر از این حرفا میدونست ابجیم فکر نمیکرد فرهاد بره با سمانه دوست بشه چون همه فامیل میدونستن سمانه دختر خرابیه .حتی زن دایی هام نمیزاشتن دختراشون با سمانه بگردن میترسیدن سمانه دختراشونو منحرف کنه (که سمانه نسترن بد بختو منحرف کرد . )اما نسترن هیچی نمیگفت چون میدونست سمانه با فرهاد دوست شده و سمانه به فرهاد گفته مهسا به همه گفته با فرهاد دوستم .سمانه نرفته بود به فرهاد حقیقتو بگه که من گوشی مهسارو برداشتم و اس ام اس های تورو توش خوندم.شما خودتونو بزارید جایه من فرهاد اولین عشقم بود و اولین ها هم فراموش نمیشوند.اخه سمانه چه جوری دلش اومد اولین عشقمو ازم بدوزده(داستان ادامه دارد)
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 2:19  توسط مهسا | 
سلام نمیدونم از کجا شروع کنم من نباید کسی رو که  دوست داشتمو دوست میداشتم .یه مدتی بود حس میکردم با  دیدن فرهاد  یه جوری میشم وبعد مدتی بود از طریقه خواهر فرهاد فهمیدم که خوانواده فرهاد منو برای فرهاد خواستگاری کردن .(فرهاد فامیلمونه)بابام به دلیل سنه کمم و اختلاف کوچکی که  با  بابا فرهاد داشت گفت نع .منم چون اجی بزرگتر داشتم نمیخواستم زودتر از اجیم  عروس بشم ولی علاقم به فرهاد بیشتر شد گذشت تا اینکه با فرهاد دوست شدم و باعث رابطه منو فرهاد دختر داییم نسترن  بود .و اما فرهاد دوست نداشت کسی از رابطه منو فرهاد خبر داشته باشه ومنم به کسی نگفتم و فقط دختر داییم نسترن میدونست .تا اینکه یه شب خونه داییم اینا فکری به سرم زد به نسترن گفتم میای با شماره تو که فرهاد نمیشناسه فرهادو امتحان کنیم ببینیم با کسه دیگیم دوست میشه واونشب فهمیدم که فرهاد دوست دوختر هایه دیگه ام داره .اونشب گذشت تا اینکه چند وقت بعدش عروس داداش فرهاد شد ما رفتیم خونه فرهادشون گوشیم شارژش تموم شد رفتم تو اتاق گوشیمو زدم به شارژ اومدم بیرون از اتاق .تو این مدت که حواسم به گوشیم نبود سمانه (دختر خالم)رفته بود گوشیمو بر داشته بودو تمام اس ام اس هایی که فرهاد داده بود خونده بودو فهمیده بود با فرهاد دوستم ااومد بم من گفت که میبینم که با فرهاد دوست شدی منم گفتم نه (اخه فکر کردم نسترن به سمانه گفته با فرهاد دوست شدم)ولی سمانه گفت خودم تو گوشیت اس ام اس های فرهادو دیدم منم دیدم دیگه چاره ای جز اعتراف ندارم .ولی به سمانه گفتم جایی نگو فرهاد دوست نداره کسی از رابطمون خبر داشته باشه .گذشت تا اینکه احسلس کردم دیگه فرهاد باهام یه جور دیگه شده ونگاه هایهه فر هادم به سمانه عوض شده بود....
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 18:18  توسط مهسا | 
سلام خسته شدم از خودم دلم دلم فرهاد میخوام وای مادر بزرگم نشسته داره باهام حرف میزنه منم حاله حوصله ندارم . فردا میخوام برم کارناممو بگیرم .یعنی خدا از فرهاد میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 23:1  توسط مهسا | 
سلام  دیگه خسته شدم از صبح تا حالا ۱۰ دفعه قسمتی از قشنگترین اشتباهمو نوشتم  ولی ثبت نمیشه
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 18:2  توسط مهسا | 
سلام خوش امدید به وبم.ضد حال ینی ۱ساعت بشینی مطلب بنویسی بعد رمزه کاربریت یادت بره.مجبور بشی دوباره وب بسازی
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 3:35  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام .مهسا هستم متولده 1372.دوسال پیش اشتباهی کردم که اسمشو گذاشتم قشنگترین اشتباه حالا اومدم اینجا که قشنگترین اشتبا همو ثبت کنم همراه با خاطرات روزانم اگه دوست داشتین نظر بدین خوشحال میشم وسعی کنیدبهم احترام بزارید اینجا.از بی احترامی بیزارم اگه کسی بهم بی احترامی کنه دو برابر بهش بی احترامی میکنم.
قد:173
وزن:65
غذای مورد علاقمم با قالی پلو با گوشته
دوستان وبلا گیمم خیلی دوست دارم .

نوشته های پیشین
فروردین 1391
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
پیوندها
خدا ببین چه جوری داره میره*یاسی جونم*
اعترافات یه دختر*پگاه جون*
اخرش چی شد*ادرینا جونم *
رز سوخته
مصطفی
بی گناه بودم
درد و دل* رزا جونم*
دختر پاییزی*روشنک جون*
lovely girl*فاطمه جون*
ازدواج اسمانی
باکره..هم..اغوش
خاطرات من بدون سانسور*خاطره جون*
*صدای پای اب*
*بزار دستاتو بگیرم*
*تک ستاره*
تنها...007*
*فاحشه نیستم اما میگویند که هستم**یگانه جونم
کاش تنهام نمیزاشتی*نداجون*
عاشقتم**
سایه های شبانه**
ع ش ق س ت ا ر ه ی ع ش ق**
خاطرات ما**
**نوشته های دختر 15ساله
تقدیم به عشقم که تنهام گذاشتو رفت**
دوست دارم**
محـ ــکو م به جدایـ ـی**
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM